ساعت از نيمه هاى نيمه هاى نيمه هاى شب گذشته و چشم هاى مغزت هنوز بازند و افكارت به خواب نرفته ند. آهنگ بين ميله ها چند ساعت است كه روى تكرار است و تو به صفحه ى نورانى بيروحى خيره هستى كه با آن هيچ احساس مقاربتى ندارى و از بى احساسى آن حالت بهم ميخورد. حسى ندارى. حتا تلاشى هم نميكنى كه حسى داشته باشى. منتظر هم نيستى. همانطور كه هيچ وقت هم نبوده اى و خودت هم خوووب ميدانى كه طول كشيده و تقاص پس داده ايى تا به اين توانايى دست پيدا كرده ايى... بى توقع بودن... منتظر نبودن... خوشحال نشدن... غمگين نشدن... فقط يك كوچولو ته دلت ميخواهى كسى باشد دقيقاً مثل همين كسى كه دارد اين آهنگ را با صداى آرام ميخواند ساعت ها... كسى كه وقتى از همه ى دنيا پُرى و در حال سرريز شدن... بيايدو آرووووم دعوتت كند با خودش بروى و بيخيال همه ى دنياا و آدمهاى بيروحش شوى... بريزى بيرون تمامى تصويرهاى خورنده ى مغزت را. "بين ميله ها ببوسدت و دست هاى آويزان خسته ت از ميان ميله ها را بگيرد و تو را با تمامى بدى ها و خوبى هايت تاييد كند"... و ما چقدر تنها و ناتوانييم وقتى نداريم يك نفرى اينطورى وار را...و چقدر غمگين و خسته و بيخواااب ميشويم شب ها... بيااييد هروقت توانستيم براى آن كس كه دوستش داريم اليوت اسميت شويم! تنهايى ها و غم ها و تلخى ها و بدزبانى ها و اشك ها و بى طاقتى هايش را به جان بخريم و بگوييم بيا رفيق! بيا با هم بريم! همه چى رو بريز دور و فراموش كن! من اينجام... بياييد آدم هاى "فقط لحظه هاى خوب" هم نباشيم...
P.S: ElliottSmith-Between the Bars
برچسب:
نویسنده: نگین حیدری